تبلیغات
رویای خیال من - گرفتار در مرداب تاریکی-چاله به چاه افتادم

رویای خیال من

گرفتار در مرداب تاریکی-چاله به چاه افتادم

گرفتار در مرداب تاریکی-چاله به چاه افتادم 
سرقت مسلحانه از بانك جهت فرار از كشور......
 خواب عجیبی امشب دیدم... شب پیش هم دیدم از ایران فرار كردم در بیابانهای سوریه  گم شدم و با خودم می گفتم آخه می خواستی اروپا بروی می رفتی تركیه چرا سوریه‌آمدی ...من خودم تعجب می كردم چطور به سوریه آمدم ..... اما خواب امروز من اینطور بود

وضعیت اعصابم خیلی خراب بود...رفتم پاسپورت بگیرم گفتن چند سال است بعلت فعالیت حقوق بشری و محیط زیستی ممنوع الخروج هستی .
می خواستم هر طور شده از كشور خارج شوم رفتم به همان سازمانی كه مرا ممنوع الخروج كرده بودند گفتند مدت ده سال ممنوع الخروج از كشور هستی  و دوسال گذشته و هشت سال مانده است ..گفتم آخه من چیكار كنم من كه محكومیت ندارم خلاصه قبول نكردند برگشتم آستارا خانه ام به زن و فرزندم گفتم
من نمی توانم شش ماه ناحق زندانی شوم از این كشور می خواهم فرار كنم پاسپورت نمی دهند بمن گفتند ممنوع الخروج هستم و كسی جوابگو نیست .
پسرم گفت بابا با چه پولی می خواهی فرار كنی گفتم پسرم خدا بزرگ است  یك نفر مرا راهنمایی كرد  از طریق دریا یك قایق موتوری بدزدم به اذربایجان فرار كنم و از انجا به  یكی از سفارت خانه ها بروم با توجه به وضعیت و اسناد ومدارك  و پرونده های موجود صد در صد تو را بدون پاسپورت قبول می كنند یا از طریق كردستان باید بروم  اما پول می خواهند بمن گفتند اگر از كردستان فرار كنی آنقدر اوضاع عراق و بخصوص كردستان عراق نا بسامان است براحتی می توانی از طریق كنسوگری كشوری پناهندگی بگیریی..
پسر م و زنم هر ردو مخالفت كردند گفتند برو خودت را معرفی كن شش ماه زندان را بكشش  گفتم آخه این حكم حق من نیست  بعداز اینكه حكم قطعی تجدید نظر بیاید من دیگر نمی توانم روز نامه نگاری و حتی سایت اداره كنم بهترین بهانه دستشان است و من بدون نوشتن  و سایت و وبلاگ یك مرده ای بیش نیستم و حتی نمی توانم پروانه كسب بنگاهم را تمدید كنم  ومی دانم در زندان هم مرا از طریق آدمهایشان اذیت و آزار خواهند كرد و ناحق مرا زندانی می كنند..
خلاصه از خانه زدم بیرون به پارك معلم رفتم   یكی فارغ التحصیل  دانشگاه كه مدتها بیكاربود صحین می كرد یم بنام  فوتی // فوتی بمن گفت من هم بی پول و بیكار هستم بیا بانك برویم بزنیم و مملكت فرار كنیم  یك كار و كاسبی راه بیاندازیم ..
 به فوتی گفتم فوتی  آخه بدومن پاسپورت من كجا بروم  گفت مگر اینقدر آدم عضو داعش و القاعده و... هستند پاسپورت دارنند سالهات راحت در سوریه و عراق و افغانستان زندگی می كنند
 گفتم فوتی جون من كه نمی خواهم افغانستان و عراق بروم اگر می خواستم آن كشورها بروم می روم شش می روم شش ماه زندان و خلاص  بعداز زندان چون پرونده دار هستم می رفتم كوه چند تا گوسفند می خریدم چواپانی می كردم چون چوپانی دیگر صلاحیت نمی خواهد.
 فوتی یك حرفی گفت بد جور وسوسه شدم .
 یك جایی یك سلاح برنو  است صاحبش در ویلایش گذشته می روم آن را می دزدیم و صبح زود بدون اینكه كسی بیاید بانك را می زنیم..
 خلاصه وسوه شدم بعداز زندن بانك به خارج كشور فرار كنیم....
  اسلحه برنو را در داخل كسیه گذشتیم... صبح ساعت 7 صبح جلوی بانك رفتیم  .
جوراب زنانه ای تهیه كرد ه بودیم روس صورت زدیم  بد جوری جوراب بو می داد اما خلاصه به عشق پولدار شدن زدیم به صورت 8 صبح با سلاح وارد بانك شدیم ... دیدیم ای بابا چه وضعی است دو نگهبان مسلح در بانگئ هستند همیشه یك نگهبان بودند خلاصه نگهبان های خوبی بود تفنگ های خود را دادند تسلیم شدند..
دست و پای نگهبانها را بستم گفتم چرا دو تو امروز نگهبان مسلح است  نگهبان ارشد  گفت بانك پول نداشت قرار بود من بیایم به اتفاق  هم برویم بانك مر كزی پول بیارویم..
داد زدم دروغ گو مگر می شود پول توی بانك نباشد.
 داد و فریاد زدیم  پولی نبود گاو صندوق بانك را نگاه كردیم چیزی نبود .. اسلحه را گرفتم سر ریس بانگ گفتم پولها كجاست گفت بخدا پولها دیروز تمام شده است .
خلاصه پولهای باجه های جمع كردیم كلا شد یك میلیون تومان ...
گاز اشك آوری به داخل بانك انداخته شد  ....
من به  فوتی گفتم خاك تو سرت آخر ابرویمان رفت به بانكی دست برد زدیم كه پول نداشت  و حالا ما را بخاطر یك میلیون محاكمه می كنند آبرویمان می رود...
خلاصه پشت بلندگو شنیدم افسر می گفت آقای اسدی حكم تبریه شما امده است خودت را به دردسر نیانداز نهایتا یكی و دوسالی زندانی میشوی و بعدا آزادمی  شوی ... تكلیف آقای فوتی معلوم است به یك فوت بند است ..
 من گفتم فوتی من راه چاله ای ندارم یا باید فرار كنم یا كشته شوم ..فوتی  فوری خودش را تسلیم كرد ..من هم سلاح نگهبان را كه پر بود خالی كردم... كسی ندید...
جلو رفتم بیرون بانك سلاح را بدست گرفتم دیگر نفهیدم چندین گلوله به دست و پا و قلب و سرم خورد ..آفتادم زمین  گفتم خدا تو را لعنت كند فوتی من كه می خواستم دست خالی فرار كنم ...از چله ای به چاهی مرا انداختی ....
یك باره همسرم كه من در حال مرگ بودم رسید اسماعیل اسماعیل نمیر و......
یك دفعه پا شدم بگم زن من نمردم .... كه دیدم صبح شده است زنم مرا دارد بیدار می كند... خدا را شكر كردم  رفتم دادگستری آستارا تا پی گیریی كنم  كد رهگیریی اعتراض ام چه شده است  خدا بزرگ است .... آن روز دیگر از دو كلیومتری بانك هم رد نشدم حتی قرار بود فیش بانكی برای پسرم واریز كنم به بانك نرفتم





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Miquel
جمعه 17 آذر 1396 06:22 ق.ظ
You actually make it seem so easy with your presentation but I find
this matter to be really something that I think I would never
understand. It seems too complex and very broad for me.

I am looking forward for your next post, I will try to get the hang
of it!
http://judycharles.weebly.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 08:03 ب.ظ
Attractive part of content. I just stumbled upon your web site and in accession capital to
say that I get in fact enjoyed account your weblog
posts. Any way I will be subscribing to your feeds or even I success you get right of entry to persistently quickly.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo